طراحی از منظرهای متفاوت

Caravaggio table and floor lamp designed by Cecilie Manz Caravaggio table and floor lamp designed by Cecilie Manz

در سه کارگاه مختلف پنجشنبه‌بازار مباحثی مرتبط با طراحی محصول مطرح شد. و رهنمودهایی ارائه شد که گاه با هم در تناقض بودند. مثلاً در حالی که Till به استفاده از الگوهای رایج تشویقمون کرد، عمید بر باز کردن ذهن از قید الگوها و استانداردها تأکید می‌کرد.

وقتی اپل و گوگل را در این موضوع مقایسه می‌کنیم، تفاوت‌ها به وضوح دیده می‌شوند. در حالی که گوگل به Data Driven بودن معروف است، اپل از Market Research دوری می‌کند. چرا؟!

احتمالاً مهمترین سرچشمهٔ این تفاوت‌ها زاویهٔ حمله به مسأله است. وقتی از زاویهٔ متفاوتی به مسأله حمله می‌کنید، طبیعیست که بعضی از جنگ‌افزارهایتان برای حل مسأله هم متفاوت باشند. لذا اول برویم سراغ زاویه‌های حمله به مسألهٔ مورد طراحی، و سپس به سراغ ابزارها.

نه! قبلش لازم است ذهنیت یکسانی از مسألهٔ مورد طراحی بدست آوریم. فکر کنم بتوانیم برای ادامهٔ مطلب روی این تعریف توافق کنیم:

افرادی می‌خواهند به هدفی برسند ولی در مسیرهای موجود فعلی نقص‌هایی وجود دارد. ما به عنوان طراح می‌خواهیم یا مسیری جدید بسازیم و یا اینکه نقایص یکی از مسیرهای موجود را رفع کنیم.

دو زاویه دید برای حمله به این مسائل در این مقاله بررسی شده‌اند:

در طراحی کاربر محور، طراح به مصاحبهٔ با افراد و مشاهدهٔ افراد در حال طی مسیر به سوی هدف می‌پردازد. سپس از این مشاهدات و تحقیقات میدانی در پیدا کردن مسیر مورد نظرش استفاده می‌کند.

ولی در طراحی از درون جلد کاربر، طراح به مشاهدهٔ خشک و خالی راضی نمی‌شود. در این روش طراح خود یکی از آن افراد می‌شود، و البته خیلی مواقع بیشتر از یکی! طراح تلاش فراوانی می‌کند که مسیرهای مختلف را به خوبی بشناسد و از دلایل مورد استفاده قرار گرفتن هر یک از مسیرها مطلع شود. پس از این است که طراح می‌تواند با اعتماد به نفس مسیری ممتاز ارائه کند.

بدین ترتیب تفاوت بزرگ در این دو دیدگاه اینست که در دیدگاه اول کاربر یک سوم شخص است، ولی در دیدگاه دوم کاربر همان اول شخص است.

هیربد در حال مشخص کردن مسیر ممتاز - عکس از الناز مجاهدی

هر کدام از این زوایای دید مزایا و سختی‌های خاص خود را به همراه می‌آورند. تا حدی که مشاهده کرده‌ام هر دو دید در میان بازیگران مهم صنعت اینترنت رایج است. و البته این دو دیدگاه اشتراکاتی هم دارند:

اگر آجر اول را کج بگذارید، مستقل از این که از چه زاویه‌ای به مسأله حمله کنید، پدرتان در می‌آید! از این روست که در هر دو روش تأکید زیادی می‌شود روی اینکه مسأله را به درستی تشخیص دهید. این را می‌توانید هم در کارگاه ندا، به عنوان کارگاهی با رویکرد نزدیک‌تر به کاربر محور ببینید، و هم در کارگاه عمید به عنوان کارگاهی با رویکرد نزدیک‌تر به درون جلدی.

منظورم از تشخیص درست مسأله، انتخاب یک زوج (افراد، هدف) است که باور دارید مسیرهای موجودش نقص‌های نسبتاً واضحی دارد و شما می‌توانید مسیری ارائه دهید که نسبت به مسیرهای قبلی آنقدر ارزش ایجاد می‌کند که مخاطب را جذب کند. تشخیص مسأله معمولاً به کمک مصاحبه با افراد انجام می‌گیرد. در زمان این مصاحبه‌ها، نکات زیر را در نظر بگیرید.

  • مردم نمی‌دانند که چه چیزی را نمی‌دانند. مثال معروف این موضوع نقل قول به اشتباه منصوب به هنری فورد است:
    «اگر از مردم پرسیده بودم چه می‌خواهند، جواب آن‌ها اسب‌های سریع‌تر بود.»
    هر چند به نظر فورد چنین چیزی نگفته، ولی می‌توانم تصور کنم که اگر قبل از دیدن اتومبیل از من می‌پرسیدند برای حمل و نقل چه نیازی داری، خیلی بعید بود که در جواب به وسیله‌ای با مشخصاتی خیلی متفاوت نسبت به وسایلی که تا بدان لحظه دیده بودم اشاره کنم.
  • مردم آنچه که می‌گویند را انجام نمی‌دهند، و همچنین آنچه انجام می‌دهند را نمی‌گویند.
  • خوشبختانه مردم می‌دانند که چه چیزهایی را دوست ندارند، ولی خوش باورید اگر فکر کنید که مردم می‌توانند به خوبی آنچه را که دوست دارند را برایتان توصیف کنند.
  • مردم نمی‌توانند به خوبی نیازهایشان را از خواسته‌هایشان تفکیک کنند. تازه اگر شانس بیاورید که بدانند به نیازهایشان چه نیازی دارند!
عمید در حال توضیح فرق‌های میان useful product و usable app - حقوق عکس متعلق به پنج‌شنبه‌بازار است. تشخیص درست مسأله در حضور این صفات برای مصاحبه‌کننده جان‌فرساست! می‌توانید از ابزارهای توسعه یافته توسط هر یک از این دو گروه طراحان برای این درد مشترک استفاده کنید. ولی به نظرم می‌رسد که رویکرد دوم در ایجاد این ابزارها جلوتر است. البته قابل درک است چرا که برای رفتن به درون جلد کاربر لازم است طراح، مسأله را با گوشت و پوست خود بشناسد. از این رو متدهای این گروه معروف از Design Thinker ها را بهتان پیشنهاد می‌کنم.

پس از تعیین مسأله، محصول متولد می‌شود و شروع به تکامل می‌کند. از این گام به بعد تفاوت‌ها بین دو دیدگاه پررنگ‌تر است. اگر هنوز زاویهٔ حمله‌ خود به مسأله را انتخاب نکرده‌اید، بهتر است که در این مرحله انتخابش کنید. به نظر من روش دوم در ازای تلاش فراوان‌ترش، معمولاً به طراحی‌های مطلوب‌تری هم ختم می‌شود. ولی مواقعی هست که آن زحمت بیشتر خریداری ندارد و روش اول نتیجهٔ بهتری دارد. برای مثال اگر مخاطبمون جامعه‌ای از متخصصان یک مبحث علمی/مهندسی باشد، با خیال راحت‌تری می‌شود از رهنمودهای خود مصاحبه‌شونده‌ها بهره برد، و شاید نیازی به تلاش زیاد برای به جلد کاربر رفتن نباشد.

در آینده سعی خواهم کرد کمی بیشتر در مورد ابزارهای طراحی بنویسم.

با تشکر از الناز مجاهدی که در ویرایش این متن کمکم کرد.

امکان نظرات توسط Disqus.